تبليغاتX


شیدای بهاره

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

دیگه بسه.....بهاره

دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه زندگیم هم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن ...  بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته که بگم: ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار  بیشتر از این قربانی بشیم...

15:27 | عاشق تو |

شنبه بیست و ششم مرداد 1387

دوستت دارم .... بهاره

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

 دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعرمنی

 دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

 دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

 

 


23:17 | عاشق تو |

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

نماندی....بهاره جان

گفتم: «بمان!» و نماندی

رفتی، بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی

گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد
سکوت
صعودُ

سقوط
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم

هی بالا رفتم، هی افتادم
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم

نوشتم، نوشتم
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن

گفتم : « - بمان!» و نماندی
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان می ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟

 ..................

 

Image By Pic.Blogfa.Com

 

 

Image By Pic.Blogfa.Com


23:42 | عاشق تو |

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

در آرزوی یک... بهاره

 
 

16:29 | عاشق تو |

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

به چه می خندی....بهاره

به چه مي خندي تو ؟

 به مفهوم غم انگيز جدايي.

به چه چيز ؟به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟

به چه مي خندي تو ؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد!

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

 به چه مي خندي تو !

به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيزبه فکر خود نيست .

خنده داراست بخند!

بخند...

بخند....

......بخند


15:30 | عاشق تو |

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

هر جا باشی....بهاره

اگه يه روز......

 

اگه يه روز مردم و تو هنوز منو دوست داشتي 5شنبه ها بيا سرمزارم و

 

گل سرخي رو روي قبرم بزار تا هميشه اون گلي رو كه بهت داده بودم

 

رو به خاطر بيارم .....ولي اگه خدانكرده  تومردي .......من فقط يه بار

 

ميام مزارت.........ميامو اون دسته  گل سفيد مريم و كه با خون خودم

 

سرخشون كردم ،برات هديه   ميكنم  و عاشقانه كنارت جون ميدم تا

 

         بدوني  هيچ وقت تنها   نيستي.هيچ وقت........

 

duset daram

 

 

 


1:31 | عاشق تو |

شنبه دوازدهم مرداد 1387

تولدت مبارک

یک سال انتظار چنین روزی رو کشیدم تا بهت بگم:

                                         بهاره جان

                           تولدت مبارک

 

 

            و چه ساده ام من هنوز که ......

 


19:39 | عاشق تو |

شنبه دوازدهم مرداد 1387

خوش باش...بهاره

من در اين کلبه خوشم تو در آن اوج که هستي خوش باش


من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستي خوش باش

                                                                                           بهاره جان


19:15 | عاشق تو |

شنبه دوازدهم مرداد 1387

با توام بهاره

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم

به فکرتم

به یادتم

زنده به انتظارتم


0:55 | عاشق تو |

شنبه دوازدهم مرداد 1387

چند جمله با بهاره

سلام

امیدم آن است که در همه حال خوب و موفق باشی.

امروز همانطور که شیرین ترین و یکی از بهترین روزهای زندگی توست بی شک بهترین و شیرین ترین روز زندگی من است روز تولد تنها عشق زندگی من یعنی تو بهاره جانم.

و این خوشحالی وقتی ارزشش بیشتر می شود که من بالاخره می تونم بعد از یک سال یه دلیل موجه بای تماس باتو پیدا کنم.

آری نازنین بهارم شاید امشب من تا لحظه ای که با تو تماس نگیرم حتی ثانیه ای هم پلکم را روی هم نگذارم وچه شیرین است این لحظات انتظار.

انتظاری که یک سال به طول انجامید. اما....

 اما امیدوارم که این تماس من و تبریک گفتن من مثل بعضی مواقع باعث ایجاد دردسر برای تو نشود چون همیشه من .....

بگذریم.......

                                                         تولدت مبارک

                   تولدت مبارک

                   تولدت مبارک


0:38 | عاشق تو |

شنبه دوازدهم مرداد 1387

.........بهاره

تولدت مبارک

 

 

 

 


0:19 | عاشق تو |

شنبه دوازدهم مرداد 1387

به بهانه تولد بهاره

سلام

نمی دانم بالاخره روزی به این غمکده من خواهی آمد یا نه؟خیلی خوشحال میشم که امروز که تولدت هست بیای و به این وبلاگ که تنها دلیل بودنش تویی سری بزنی.

باور کن یک سال روزها رو شمردم وشمردم تا برسد روزی که بتونم یه دلیل موجه داشته باشم برای اینکه بتونم سراغی ازت بگیرم.

یک سالی که بی تو گذشت بدون اینکه حتی کوچکترین خبری ازت داشته باشم همیشه به یادت بودم به یاد خاطرات شیرین با هم بودن میدونم باورش برات سخته ولی باور کن در طول این یک سال هیچ روزی را بی یاد تو شب نکردم همیشه ودر همه حال به فکر تو وبه یاد تو بودم.

امروز شادترین روز زندگی من هست چون مطمئنم امروز شادترین روز زندگی تو نیز هست امروز روز تولد عزیزترینماست روز تولد بهاره جان .

خیلی دوست دارم و آرزومه که می تونستم همین الان در اولین ساعات روز شنبه ۱۲.۵.۱۳۸۷ میتونستم بهش زنگ بزنم و اولین نفری باشم که این روز عزیز رو بهش تبریک بگم اما ......

                      تولدت مبارک    بهاره جان

 


0:12 | عاشق تو |

جمعه یازدهم مرداد 1387

نمی دانم... بهاره

نمی دانم.....

چرا تلخ است گفتارم؟

چرا می گویم از سختی؟چرا می نالم از تنهایی دنیا؟

چرا اشکم ز تنهایی دنیاست؟

نمی دانم چرا می سوزم از غربت؟

چرا می ترسم از صحبت؟

چرا از همنشینیها گریزانم؟

چرا تنها و حیرانم؟

                     نمی دانم نمی دانم ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

 


15:55 | عاشق تو |

جمعه یازدهم مرداد 1387

تولد بهاره

و فرداست تولد عشق من

                                 

            تولدت مبارک بهاره جان


2:19 | عاشق تو |

پنجشنبه دهم مرداد 1387

نمی خواهی.... بهاره

نمی خواهی دستانت را به من بسپاری؟
نمی خواهی ميزبان دلتنگی هايم باشی؟
نمی خواهی حلقه ياس های سپيد را به گردنم بياويزی؟
نمی خواهی شبنم های اشتياق را به چشمانم هديه دهی؟
نمی خواهی گونه هايم را به شفافيت شرم بياميزی؟
نمی خواهی دوباره به معصوميت نگاهم سوگند بخوری؟
نمی خواهی زمزمه کنی: به عظمت اشکی که در ديده ات می درخشد
                                   به عظمت سکوتی که در زندگی ات جاری است
                                    و به عظمت تمام دلشکستگی های بی صدايت
                                                                                  هميشه کنارت خواهم ماند؟

نمی خواهی....

 

         و چه سادلوحانه من هنوز در انتظار توام در حالی که

                                   تو.....


14:42 | عاشق تو |

پنجشنبه دهم مرداد 1387

تو هم گفتی بهاره

عشق=جدايي!
از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت: خشكيدن........
از گل پرسيدن عشق چيست، گفت: پرپر شدن........
از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن.............
از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........
از انسان پرسيدن عشق چيست، ناگهان ندايي از درونش گفت: جدايي!


14:23 | عاشق تو |

پنجشنبه دهم مرداد 1387

حرفهای نگفته با بهاره

چه سخت است از عشق سخن گفتن
 و از لحظه ای که عاشق شدم
 واز زیبایی عشق گفتن
 و دوباره حرفهایت را
 در تنهایی زمزمه کردن
 و گریستن...
 به اندازه باران شب خداحافظی
 کاش دروغ باشد آنچه تو به من گفتی :
 و آنچه من با چشمان گریانم دیدم
 و دگر هیچ نگفتم و صدای لرزانم را
 از تو پنهان کردم تا مبادا
 غصه هایم را بفهمی
 و غمگین شوی
 چون دوستت داشتم

                             اما تو....
 باز هم مرا راندی
 مرا با آنهمه غمی که داشتم
 و گل یاسی که به تو داده بودم را به آب انداختی
 آب هم آن را به دریا برد
 تا غروب آفتاب را روی امواج ببیند
کاش میدانستی
 من هم غروب دارم
 و گویا
 تو می خواهی آن را ببینی
اما من
                                باز هم دوستت دارم!....


0:21 | عاشق تو |

پنجشنبه دهم مرداد 1387

یک جمله با بهاره

دلم برات خیلی تنگ شده دارم میمیرم برای یک لحظه دیدنت.

کاش بودی و شکستنمو می دیدی وقتی نیستی نفسم نیست.


0:16 | عاشق تو |

پنجشنبه دهم مرداد 1387

تقدیم به بهاره

�Ñæå ÊÑÇäå åÇ

�Ñæå ÊÑÇäå åÇ

 

ولی چه سود که هیچگاه تو نخواستی بفهمی آنچه را که من اینهمه

 فریاد زدم 


0:6 | عاشق تو |

چهارشنبه نهم مرداد 1387

برای شروع

خدايا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش می گيرد و بغضش می ترکد، می آيد سراغت. من همانی ام که هميشه دعاهای عجيب و غريب می کند و چشمهايش را می بندد ومی گويد: من اين حرفها سرم نمی شود. بايد !دعايم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برايت لوس می کند؛همانی که نمازهايش يک در ميان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد؛همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو. حالا يادت آمد من کی هستم؟ البته می دانم که مرا خيلی خوب می شناسی. تو اسم مرا ....می دانی و اينکه کجا زندگی می کنم

 

اما

خدايا! اما من هيچ چيز از تو نمی دانم. هيچ چی که دروغ است؛چرا يک کمی می دانم. اما اين يک کمی خيلی کم است. راستش چند وقتی است که چند تا تصميم جديد گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم. من يک عالم سئوال دارم؛سئواهايی که هيچ کس جوابش را بلد نيست. دوست دارم تو جوابم را بدهی.

قول می دهی؟

راستی يادت باشد اين حرفها يک راز است خدا! راز من و تو. خواهش می کنم به کسی چيزی نگو.


23:34 | عاشق تو |